دلم تنگ کوچه ها وخیابان های رشت است . دلم تنگ و آشفته مردم رشت است.
هوای رشت را در سر دارم و دلم آنجاست . نمی دانم چه طور از آنجا دل کندم و سر از تهران در آوردم . نمی دانم شهرم را به چه بهایی گذاشتم و به خاطر کار به تهران آمدم. اکنون به جایی رسیده ام که خلایی در خود احساس می کنم. در این دو سالی که در تهران بودم این گونه آشفته شهرم نشده ام.
هر بار که به رشت سر می زدم سعی می کردم خودم را به تمام خیابانها و کوچه ها برسانم و نگاهی به تغییر و تحول در شهر بیاندازم. با این وجود که تغییرات خیلی اندک است اما برایم خیلی جذاب است. واقعا که هیچ جا شهرخود آدم نمی شود.
معمولا ماهی یک بار به رشت سر می زدم اما حالا سه ماهی می شود که نتوانستم بیایم لطفا شما که در رشت هستید کامنت های امیدوار کننده و خبرهای خوشحال کننده برایم بگذارید . چون دارم افسرده می شم .
البته هر روز سعی می کنم از طریق پیوندهای وبلاگم در همان حال و هوا باشم ولی باز هم .... دلم تنگ شهرم است . رشت و خیابان مطهری ... حاجی آباد ... تختی .... گلسار .... سعدی .... پارک شهر ... منظریه ... توشیبا ... اوه اوه شما ها که در رشت زندگی می کنید فقط بدانید که در مکان گرانبهایی زندگی می کنید ... کاش من دقایقی می توانستم آنجا باشم ... کاش می توانستم دقایقی جایم را با شما عوض کنم .... کاش می توانستم یک لحظه در رشت نفس بکشم ... زیر باران های نقره ای ... زیر آسمان سربی ... باصدای همهمه ی مردم خودم ... هنگام اذان مغرب ... رو به خدا ... می گفتم ... خدایا من متعلق به این آب و خاکم ... من فرزند این مردمم ... من اگر زنده ام به خاطر این شهر است.!
