خدای من.
امروز آسمان تهران بارانی است. نم نم باران می بارد و هوش و حواس مرا برده. هوای نمناک بوی خاک مرطوب می دهد. کارم را فراموش کرده ام و از پنجره دفتر کارم به بیرون خیره شده ام. روبروی پنجره ام سقف یک سینمای بزرگ قرار دارد. کبوترهای چاهی روی سقف سینما تجمع کرده اند. فصل بهار است و سرمست از شور جوانی.
کبوترها بالهای خود را به دست باران سپرده اند. خیس خیس شده اند. سرشان را لای پرها می کنند و با نوکهایشان آنها را جابه جا می نمایند. صدای اذان ظهر به گوش می رسد.
باران و نوای اذان مرا به یاد رشت می اندازد و بغض در گلویم جمع می شود. به منشی گفته ام هیچ تلفنی به اتاقم وصل نکند. زیرا من مهمان دارم. رشت و باران مهمان من هستند. می خواهم گریه کنم . می خواهم فریاد برآورم ... من رشتی هستم ... زندگی من آنجاست ... من به رشت تعلق دارم ...
پروردگارا رشت را از بلا محفوظ بدار .... رشتیها را سرافراز و پیروز بدار ... و سایه ابر و باران پر برکت را از رشت دریغ مکن ... رشت محل نذول باران ... محل نذول آیه های قرآن ... تو بمان... تو ... تو بمان...
اذان ظهر... ابر ... باران ... بوی خاک ... کبوترهای خیس و نمناک ...
کاش می توانستم قدم بزنم در شهر خودم ... زیر باران رشت و دست پروردگار بر سرم کشیده می شد...
ماکان اهل رشت
+ نوشته شده توسط ماکان در شنبه 21 اردیبهشت1387 و ساعت
1:40 بعد از ظهر |